تبليغاتX
نفرین به عشق به عاشقی

نفرین به عشق به عاشقی

من از اون خاطره دارم

 

                                                   زیر درخت آرزو

                      می خوام یه قصزی بسازم             پنجره هاش آبی باشه

                      من باشم و تو باشی و                    یک شب مهتابی باشه

                      می خوام یه کاری بکنم                  شاید بگی دوسم داری

                      می خوام یه حرفی بزنم                   تا دیگه تنهام نزاری

                      می خوام برات از آسمون                   یاسای خوشبو بچینم

                      می خوام شبا عکس تو رو                تو خواب گل ها ببینم

                      کاشکی بدونی چشمات و                به صد تا دنیا نمی دم

                      یه موج گیسوی تو رو                         به صد تا دریا نمی دم

                      کاش تو هوای عاشقی                   همیشه پیشم بمونی

                          از تو کتاب زندگی                          حرفای رنگی بخونی

                     حتی اگه دلت نخواد                          اسم تو . تو قلب منه

                     چهره ی تو یادم میاد                         وقتی که بارون می زنه

                      امشب می وخوام برای تو                    یه فال حافظ بگیرم

                        اگر که خوب درنیومد                          به احترامت بمیرم

                     امشب می خوام رو آسمون               عکس چشات رو بکشم

                            اگر نگاهم نکنی                             ناز نگاتو بکشم

                     می خوام تو رو قسم بدم                    به جون هر چی عاشقه

                    به جون هر چی قلب صاف                        رنگ گل شقایقه

                       یه وقتی که من نبودم                          بی خبر از اینجا نری

                            بدون یه خداحافظی                           پر نزنی تنها بری

                                            وقتی که اینجا بمونی

                                        بارون قشنگ و نم نمه

                                         هوای رفتن که کنی

                                                     مرگ گلای مریمه

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت12:33توسط سحر | |

سلام به دوستان عزیز

خوبین؟

این مدت به دلایلی نمیتونستم آپ کنم و جواب مهربونیاتونو بدم. شرمنده تونم

حالا اومدم که از دلتون در بیارم

منتظر اپ های جدید باشین

دوستتون دارم

" سحر جولی "

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت11:19توسط سحر |

وقتی رفت دلبسته ی چشمای همدیگه بودیم
یه چیزی مثل اونی که مولوی می گه بودیم
وقتی رفت حاشیه ی درختامون طلایی بود
 ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود
 وقتی رفت هر دوی ما بد جوری دیوونه بودیم
از اونهایی که به یاد هر کی می مونه بودیم
وقتی رفت یه تیکه از گنبد نیلی کنده شد
سرنوشت بازم توی مسابقه برنده شد
وقتی رفت به روش نیاورد اشک من داره میاد
بست چشاش و گفت به من گریه نکن خیلی زیاد
 وقتی رفت هر دومون و گذاشت توی ناباوری
من بهش گفتم حالا اینبار نمی شه که نری ؟
وقتی رفت یه عالمه سوالا بی جواب شدن
 ماهیا تو تنگنای بلورمون عذاب شدن
وقتی رفت دو تا ستاره افتادن روی زمین
 من ازش پرسیدم آخرش چیه اون گفت همین
 وقتی رفت پاییز بود و خدا بود و طاق کبود
من نبودم زیر طاق آسمون اونم نبود
وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی
 دیگه هیچکسی نشد عاشق چشمای کسی
 وقتی می رفت درا به روی هر دوی ما بسته بود
یه چیزی مثل یه دل تو این میون شکسته بود
وقتی رفت دریا دیگه به ماهیا نگا نکرد
ماه دیگه در نیومد ستاره ادعا نکرد
 وقتی رفت لونه ی هیچ پرنده ای چراغ نداشت
واسه درد دل دلم هیچ کسی رو سراغ نداشت
وقتی رفت فهمیدم این کارا همش کار دله
خط زدم رو آرزوم گفتم نه دیگه باطله
 وقتی رفت اشکام رو ریختم تا پشیمونش کنم
 اما اون گفت نباید اینجوری حیرونش کنم
وقتی رفت پرنده های کوچه بی دونه شدن
 عاقلا رفتنش رو دیدن و دیوونه شدن
 آخرین لحظه گذاشتم سرمو رو شونه هاش
تا شاید یادش بره دلیلا و بهونه هاش
اما ان تصمیم ارغوانیش رو گرفته بود
 پیش من بود ولی انگار که از اینجا رفته بود
وقتی رفت یه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود
 همونو ازش گرفتم آخه یادگاری بود
 وقتی رفت هیچی دیگه رفته و من بی خبرم
نامش و نوشتم اما کجا باید ببرم
بهتر اینه که بریزم اشکام و پشت سرش
تا شاید نباشه واسه ی همیشه سفرش
 کاش بیاد مسافرش هر کی سفر کرده داره
 کاش بیاد و یه دل رو از دلهره در بیاره
 خداحافظ تمامی سفر کرده هامون
کاش خدا بفرسته اونها رو دوباره برامون


+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت11:6توسط سحر | |

شعرا كه قابل نداره اما همش واسه خودت    فقط نوشتم اينارو به خاطر تولدت

 

نگات قشنگه وليكن يكم عجيب و مبهمه    من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه

 

منو گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر    نمي‌دونم شايد سفر براي دردات مرهمه

 

تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه   من چجوري واست بگم ؟ بارون قشنگ و نم نمه

 

هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره    اما به جون اون چشات مرگ گلهاي مريمه

 

آخرشم دِق مي‌كنم تا منو دوست داشته باشي     مُردن كه از عاشقيه يكدفه نيست كه كم كمه

 

من نمي‌دونم تو چرا اينجور نگاهم مي‌كني    زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خَمه

 

مي‌پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني    مي‌خندي و جواب ميدي رفتن من مُسلمه

 

بُرو ، بُرو به خاطر خودت اما به من يه قول بده    هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه

 

رسم كه لحظه سفر يادگاري به هم ميدن    قشنگترين هديه تو، تو قلب من يه مشت غمه

 

شايد اينو بهم دادي كه هميشه با من باشه   حق با توِ ، تو راست ميگي غمت هميشه پيشمه

 

ديدي گلها شب كه ميشه اشكاشونو رو ميكنن   يادت باشه چشم من هم هميشه غرق شبنمه

 

تو ميري و اسم منو از رو دلت خط ميزني   اسم قشنگ تو ولي هميشه هر جا يادمه

 

چشماي روشنت يكم كاشكي هواي منو داشت   تنها توقعم فقط يه بار جواب ناممه 

 

 


 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت15:59توسط سحر | |

به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچک ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد کرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه کردم
سر راهت که مي رفتي تو آن را به يک پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت کردم از ژرفاي يک ياس
به لحن آب نمنک باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش کردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يک بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمنکي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها کرد
تو هم اين رنجش خکستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يک لحظه باريدي و رفت ي
دلم پرسيد از پروانه يک شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يک بار اين را
ز يک ديوانه پزسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يک شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
 دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يک گل سرخ وفادار
کنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شکستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
 غروب کوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يک آن آمدي اين روشني را
بروي کوچه پاشيدي و رفتي
کنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر کوچيدي و رفتي
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
 نمي داني که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمي که آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمنک هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را کشانيدي و رفتي
پريشان کردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها کردي شکستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت20:37توسط سحر | |

مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک مي زنه
 حسرت داشتن تو ،‌پير شده ، عينک مي زنه
 صورتم سرخ شده بود ،‌اما حالا کبود شده
 جدايي يه عمر داره توي اون چک مي زنه
 اوني که من نمي خواستمش ولي منو مي خواست
 منو مي بينه يه وقت ، دوباره چشمک مي زنه
 يادته مشروط دوست داشتن تو شدم يه عمر ؟
 هنوزم کامپيوتر داره برام تک مي زنه
حالا که گذشت و رفتي و منم تموم شدم
 مث تو کي آدمو جاي عروسک مي زنه ؟
 ديشب از خواب پريدم خوب شد ، آخه ديدم يکي
داره به ماشين تو ، هي گل ميخک مي زنه
 تو که تنها نبودي ،‌يکي پيشت نشسته بود
 بگذريم اين دل من هميشه با شک مي زنه
 اوني که بهم مي گفت دوست دارم دوسم نداشت
 ديده بودم واسه ي دختره سوتک مي زنه
باورت مي شه هنوز عاشقتم اون روز خوب
 دل هنوز واست « تولدت مبارک » مي زنه
 تو زياد دوسم نداشتي ، خوب مقصر نبودي
 کي مياد امضا زير قول يه کودک مي زنه ؟
 نه که بچه ها بدن ،‌ پک و زلاله قلبشون
 ولي نبض عقلشون يه قدري کوچک مي زنه
 فکر نکن فقط تويي رسمه يه وقتا حوصله
 ميره آسمون ، خودش رو جاي لک لک مي زنه
 دختر همسايه مون ، نمي دونه دوس نداري
 داره دور قاب عکست گل و پولک مي زنه
نه که فکر کني به تو نظر داره ، مي کشمش
 مثلا داره رو زخمام گل پيچک مي زنه
 کارش اين نيس ، طفلکي شب تا سپيده مي شينه
 گل و بوته و شکوفه روي قلک مي زنه
 راستي من چرا تو نامم اينا رو به تو مي گم
 نمي گم گوشاي رؤيام ديگه سمعک مي زنه
 جز واسه نوار تو که توش صداي نازته
 به نفس هام طعم عطر سيب قندک مي زنه
 نامه مو جواب نده ،‌دوسم نداشته باش ولي
 نذا اصلا نزنه قلبي که اندک مي زنه
 پيش هيچ کسي نرو ، حلقه دس کسي نکن
 چون گناهه ، من هنوز دلم برات لک مي زنه

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت21:58توسط سحر | |

  بر اساس سرگذشت یک دوست

پنجشنبه گذشته تصميم گرفتم همراه مادرم برم اهل قبور آخه دلم خيلي هواي بابا بزرگم و کرده بود .خدا بيامرزتش...
داخل قبرستون داشتم نزديک قبر بابا بزرگم مي شدم که چند متري خودم يه آشنا ديدم .آره  هومن بود! مثل هميشه ...
اون سه سال که هر پنجشنبه اينجاست .وقتي ببينيش ميتوني احساس کني يه کوه غم روي دوشش سنگيني ميکنه .
امروز ميخوام سرگذشت درد ناک هومن عزيزو براتون بگم.
اون از بچگي عاشقه دختر خالش بود همين که بزرگ ميشد عشقش اوج ميگرفت و متعالي ميشد يه عشقه واقعي و پاک
چه خاطرات قشنگي که با هم نداشتن خدا ميدونه چند دفعه هومن از ديوار خونه ي مريم اينا افتاد زمين و دستاش خراشيده شد
ولي متاسفانه پدر و مادر هومن و مريم مشکلاتي با هم داشتن و رسيدن اونا به هم يه آرزوي محال بود..
تا اينکه يه روز تصميم گرفتن از خونه فرار کنن وقتي کاملا آماده شدن يه روز صبح  شناسنامه هاشونو برميدارن
و با ماشين هومن و از خونه فرار ميکنن!!.
توي جاده خيلي خوشحال بودن ولي يه دلهره خاص تو وجودشون بود . اين باور نکردني بود يعني ميشه ما با هم باشيم.!
صداي خنده هاشون توي جاده پر شده بود .
که يه دفعه ...
يه ماشين از روبرو مياد  هومن نميتونه ماشينو کنترل کنه و ازجاده منحرف ميشه !
و متاسفانه مريم بعد از چند روز که تو کما بود فوت کرد (روحش شاد)و هومن صدمات زيادي ميبينه و اون ميمونه با يه
عشق مرده ...


               <آرزو دارم قلب شکستش التيام پيدا کنه>


                                           سنگ صبور =ملکه شب  

(از دوست عزیزم ملکه شب تشکر میکنم که تو این کار به من کمک کرد. و از شما میخوام که نظرتونو در مورد اینکه من در هر آپم یه داستان واقعی از عشق های شکست خورده بنویسم رو بگین و اگر شما مایل بودین میتونید  داستان عشق خودتون رو به صورت خصوصی برای من بفرستین تامن در وب لاگ ازش استفاده کنم)

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت15:16توسط سحر | |

دست گذاشتم رو یکی که یک فشون خاطر خواشن
همشون هنر دارن ، یا شاعرن یا نقاشن
یا که پشت پنجرش با گریه گیتار می زنن
یا که مجنون می شنو تو کوچه ها جار می زنن
دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمی دونست
سر بودم از خیلیا و لایقم نمی دونست
دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن
همه شاهزاده ها ، دربون دور خونشن
دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه
شمشاد همسایمون پیش قدش یه سوزنه
دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله
کمترین شعری که تو می شنوی از اون غزله
دست گذلشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره
خورشید از شعله ی چشمای اونه که تب داره
دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن
مردشن ، دیوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن
دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین
همه جورشو داره ، هم عجیبن ، هم عادین
دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه
ظاهرش گندمیه ، به چشمم اما کیمیا
دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز
 کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز
دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختنه
سرنوشت هر کسی که می خواد اونو ، باختنه
دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره
من تو پاییزم و اون اهل یه جا ، تو بهاره
دست گذاشتم رو یکی که شعرمو گوش می کنه
آخرین بیت و می خونه و فراموش می کنه
دست گذاشتم رو یکی که کهکشون ، قایقشه
انقدر دوسش دارن ، هر کی خوبه ، عاشقشه
دست گذاشتن رو یکی که خندشم نفس داره
 تو تمام نقشه های خوب دنیا دس داره
دست گذاشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه
ولی هر کسی رو که تو نشون بدی ، می گه کمه
دست گذاشتم رو یکی ، ما رو چه به فرشته ها
برو شاعر ، تو بمونو ، عشقو ، دست نوشته ها
دست گذاشتی رو کسی که از تو خندش می گیره
اینا رو دلم می گه ، می گه و بعدش می میره
دست گذاشتن رو کسی آسونه اما ساده نیست
 توی اینجور بازیا ، خوب همیشه اراده نیست
می نویسم که دیگه رو هیچکی دست نمی ذارم
ولی نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم
دست گذاشتم حالا رو قلبمو ، چشامو ، سرم
تا مث تو قصه ها ، از یادم اونو ببرم
ولی دست ، عاقلتر مونده روی همین یکی
چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الکی

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت20:12توسط سحر | |

حرف هاي ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي کني
وقت رفتن است!
باز هم همان حکايت هميشگي!
پيش از آن که با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چه قدر زود
دير مي شود!

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت20:45توسط سحر | |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

                                          پرنده مردنی است                                          


 

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت20:44توسط سحر | |